«دولت تعویق را به جای تصمیم، به هنر مدیریت بدل کرده»
در سیاستگذاری اقتصادی، زمان فقط یک متغیر تقویمی نیست؛ بخشی از خودِ سیاست است. تصمیمی که زودتر از آمادگی اجرا شود، به بحران میانجامد و تصمیمی که دیرتر از موعد گرفته شود، مشروعیت و کاراییاش را از دست میدهد. این حقیقت در موضوع اخیر وزیر اقتصاد و درخواست تعویق یکساله فراخوان عمومی و یکجای ۱۲.۵ میلیون مودی مالیات بر ارزش افزوده به روشنی دیده میشود؛ تلاقی الزام قانونی با واقعیت اجرایی و شکافی که اگر مدیریت نشود، میتواند هزینهای سنگینتر از خودِ قانون ایجاد کند.
فراخوان یکجای این حجم از مودیان، صرفاً یک اقدام اداری نیست؛ یک جابهجایی بزرگ در رابطه دولت و اقتصاد خرد است. بخش قابل توجهی از این ۱۲.۵ میلیون نفر، کسبوکارهای کوچک، مشاغل نیمهرسمی و افرادی هستند که تاکنون ارتباط محدودی با نظام مالیاتی داشتهاند. ورود ناگهانی آنها به چرخهای که مستلزم ثبت، اظهار و پرداخت است، بدون آمادهسازی نهادی و ذهنی، بیشتر شبیه شوک است تا اصلاح.
اینجاست که تعویق به عنوان ابزاری برای مدیریت زمان مطرح میشود؛ اما اگر صرفاً یک عقبنشینی زمانی باشد، نه تنها مشکل را حل نمیکند، بلکه آن را به آینده منتقل میکند.
اگر این موضوع را عمیقتر بررسی کنیم، میبینیم که تعویق فراخوان حلقهای از یک زنجیره معیوب در حکمرانی اقتصادی است؛ زنجیرهای که از قانونگذاری آغاز شده، در اجرا گره میخورد و در نهایت، هزینهاش به اعتماد عمومی منتقل میشود.
نخستین گره، در خود مفهوم تعویق نهفته است. تعویق وقتی از پیش در طراحی سیاست دیده نشده باشد، به جای ابزار مدیریت، به علامت هشدار تبدیل میشود. مودی، این پیام را دریافت میکند که حتی دولت هم به آمادگی خودش اطمینان ندارد و این شکاف، اعتماد را فرسوده میکند.
لایه دوم، ظرفیت نهادی است. حجم بالای مودیان نیازمند تقویت سامانهها، نیروی انسانی و آموزش گسترده است. تعویق بدون اصلاح این ظرفیتها، صرفاً موعد ازدحام را عقب میاندازد.
تجربههای گذشته نشان داده هرجا ظرفیت نهادی نادیده گرفته شده، هزینه ناکارآمدی به شکل جریمههای ناعادلانه، خطاهای سیستمی و نارضایتی انباشته بروز کرده است.
در لایه سوم، اقتصاد خرد قرار دارد. بخش بزرگی از مودیان هدف، کسبوکارهای کوچک و ناپایدارند. تعویق، برای این گروه دوگانه عمل میکند:
تنفس موقت میدهد اما بلاتکلیفی را طولانیتر میکند. مودی نمیداند سرمایهگذاری کند یا صبر کند، رسمی شود یا نیمهرسمی بماند؛ همین بلاتکلیفی، خود هزینه اقتصادی پنهان ایجاد میکند.
لایه چهارم، اعتبار سیاستگذار است. اجرای قوانین با تأخیر، پرسش جدی درباره جدیت و قطعی بودن سیاست ایجاد میکند.
تکرار این الگو، به تدریج «انتظار تعویق» میسازد و انضباط مالی به ضد خودش تبدیل میشود.
در کنار این، مسأله عدالت مالیاتی هم مطرح میشود: وقتی گروهی سالها در چرخه رسمی مالیات بوده و ورود گروههای جدید مکرراً عقب میافتد، احساس تبعیض و نارضایتی تقویت میشود.
ریشه مشترک همه این لایهها به یک ضعف بزرگ بازمیگردد: نبود روایت صادقانه از سیاست.
تعویق زمانی میتواند ابزار اصلاح باشد که با توضیح روشن همراه شود؛ درباره محدودیتها، مسیر اصلاح و دلیل عقبنشینی.
سکوت یا بیان کلی، تعویق را از «تصمیم عقلانی» به «نشانه سردرگمی» تبدیل میکند.
در نهایت، ماجرای فراخوان مالیات، آزمونی فراتر از یک تصمیم مالیاتی است؛ آزمونی برای سنجش توانایی نظام تصمیمگیری در تعادل میان قانون، اجرا و واقعیت اجتماعی.
زمان هنوز میتواند سرمایه باشد، به شرط آنکه پیش از آنکه دیر شود، صرف اصلاح مسیر و آمادهسازی مودیان شود؛ نه فقط عقب انداختن یک مسئله تا بحران بعدی.
بدون این رویکرد، فرصتها از دست میروند و زمان به جای سرمایه، به هزینهای سنگین تبدیل میشود.





